close
تبلیغات در اینترنت
حکایت زمستان(خاطرات شهدا)


جستجوگر

درباره ما

در این سایت به مطالب مربوط به رایانه پرداخته می شود. البته مطالب دیگری مانند مطالب و نمونه سوالات درسی را در اختیار شما می گذارد.

آمارگير

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 96
  • کل نظرات : 15
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 26
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 409
  • بازديد ديروز : 526
  • بازديد کننده امروز : 29
  • بازديد کننده ديروز : 59
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل ديروز: 16
  • بازديد هفته : 935
  • بازديد ماه : 7,891
  • بازديد سال : 111,141
  • بازديد کلي : 261,648
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.196.72.162
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :

کدهاي اختصاصي

    logo-samandehi
تصویر

آخرين ارسالي هاي انجمن

سلام به همه ی دوستان. امروز می خواهم داستانی را از کتاب حکایت زمستان نوشته ی سعید عاکف و نقل قول شده توسط عباس حسین مردی رزمنده ی روز های جنگ بنویسم. این نوشته مربوط به داستان 21و22 این کتاب(حکایت زمستان) می باشد. حتما این کتاب را تهییه کرده و بخوانید.

داستان از آنجا شروع می شود که:«وارد شهر موصل که شدیم، دیدیم شلوغی غیر معمولی دارد. مردم با نگرانی می رفتند و می آمدند. بعضی از آن ها وقتی فهمیدند ما ایرانی هستیم، شروع کردند سنگ زدن به طرف آمبولانس. در همان حال فحش های رکیکی هم به مان می دادند. بعضی از آن ها کارهایی می کردند و چیز هایی به ما حواله می دادند، که قلم از نوشتن آن شرم دارد!!

در آن لحظه ها همه ی ما تعجب کرده بودیم. می گفتیم:اینا چرا این قدر دارن وحشی بازی در می آرن؟

به هر حال، از گیر این جماعت خشمگین هم جان به سلامت بردیم و رسیدیم بیمارستان. تمام ما یا جاهایی ازبدن مان شکسته بود، یا در اثر ضربات کابل و باتوم، شکاف برداشته بود. ما را مثلا بستری کردند؛ روی تخت های یک طبقه سربازی، که چوبی بودند و لخت و عور.

هر کسی که از راه می رسید، فحس به مان می داد و مشت و لگدی حواله مان می کرد. در تمام پرسنل آن بیمارستان، فقط یک مرد نظافت چی بود که متعرض ما نشد. فارسی هم بلد بود. در فرصتی مناسب، ازش پرسیدم: مردم موصل چرا با ما این جوری رفتار می کردن؟

گفت: این بعثیای پدر سوخته گفتن که اینا می خواستن بیان شما مردم رو بکشن، ما نگذاشتیم. دور و برش را نگاهی انداخت.پرسید:واقعا شما می خواستین همچین کاری بکنین؟

گفتم: ما که برادر کش نیستیم. اونام مسلمونن، ما هم مسلمون.

گفت:پس موضوع چی بوده؟

گفتم: ما فقط می خواستیم به ظلم و ستم این حرومزاده ها اعتراض کنیم که اونا مارو به این حال و روز انداختن.

آن روز چند ساعتی درد کشیدیم تا بالاخره یک دکتر اومد بالای سرمان. اول زخم سرم را نشان دادم. از طریق مترجم گفت: من متخصص دست و پا هستم.

استخوان دستم را که شکسته بود و از پوست زده بود بیرون، نشانش دادم. چوب کت و کلفتی دستش گرفته بود که سرپوش آهنی داشت. با همان قسمت آهنی اش یکهو ضربه ی سنگینی زد به دستم. درست به همان جایی که استخوان ازش بیرون زده بود، نعره ام رفت به هوا. چون انتظار چنین طبابتی را نداشتم، درد شدیدی در تمام رگ و پی بدنم پیچیده بود. در حالی که دست شکسته ام را با دست دیگرم گرفته بودم، بی اختیار خم شدم و با صورت خوردم روی تخت.

مجروه های بعدی چون می دانستند چه بلایی می خواهد سرشان بیاید، واکنش نشان می دادند. برای همین هم چند پرستار به نوبت آنهرا مهار می کردند تا دکتر بتواند به راحتی به جا های شکسته ضربه بزند.

طولی نکشید که پزشک متخصص سر هم آمد. او هم ضربه ی دیگری به جای شکستگی سرم زد. وقتی این بلا را سر بقیه آورد، رو کرد به ماموران اردوگاه و گفت: اینا خوب شدن، می تونین برشون گردونین!

شب بود که رسیدیم اردوگاه. تازه آن جا بود که پیام حاج آقا ابوترابی را شنیدم. گفتند: حاج آقا خیلی از دست ما ناراحت شده، گقته شورش توی همچین شرایطی، اصلا کار منطقی و معقولی نبوده.    

روز بعد فهمیدم  شکسته بند ماهری در اردوگاه داریم که از بچه های کردستان است. وقتی شکستگی استخوان مرا دید، گفت: با این که وضع دستت خیلی خرابه، ولی انشاءالله به کوری چشم دشمن و به لطف امام زمان(ع)، دستت خوب میشه.

او با نمک و دنبه و چیز های دیگری که می شد از آشپزخانه تک زد، پماد مخصوصی برای من و مجروح های دست و پا شکسته ی دیگر درست کرد.

رو حساب این که هیچ داروی بیهوشی ای نداشتیم و ضمنا عراقی ها هم نباید صدای داد و فریادمان را می شنیدند، وقتی که او می خواست استخوان های شکسته ی را جا بیندازد، پارچه ای می چپاندیم توی دهان مان تا همه ی فریاد ناشی از درد را در خودمان بریزیم.

بین اسرا دکتری هم داشتیم  به نام حسین که از آدم ها با معرفت بود. هر کاری از دستش بر می آمد، برای بچه ها می کرد. او دو تکه چوب دو طرف دست من گذاشت و دورش را باند پیچاند و به اصطلاح آتل بندی کرد.

درست بیست روز بعد، دست من کاملا خوب شد. این در حالی بود که دکتر حسین و آن شکسته بندٍ کرد می گفتند: پنج،شش ماه وقت لازمه تا استخوان دستت جوش بخوره؛ تازه اونم اگر کاملا و خوب جا افتاده باشه.

ایت لطف الهی همیشه شامل حال همه ی اسرا بود؛ همه ی اسرایی که می خواستند به دین و آیین شان پایبند باشند.

برچسب ها

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبليغات

نظرات ارسال شده

ممکن است به اين موارد نيز علاقه مند باشيد:

ما را دنبال کنيد

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد

همکاران و دوستان

لینک های مفید

ارتباط با مدير

ارتباط با مدير